همه شخصیت باربی را دارم!!!!!!!!!

اصل شبهه

 

آژیر قرمز میکشند... من دست مادرم را میگیرم و می پرسم :ما امشب میمیریم؟... تو هم دست مادرت را میگیرى و در جان تالون قدم میزنى...

بزرگ میشویم... تو با حمام آفتاب و جشن برف و فستیوال رقص و کدوى هالوین...


من چادر مشکى سر میکنم ، مسجد میروم و مدام توبه میکنم و غسل و غسل ... تو اما دامن باله میپوشى و سرِ انگشت میایستى...

بزرگ میشویم... من با عروسک شکسته و دعاى کمیل و موکت پوسیده کنار کوچه و مشق و مشق و مشق... تو با عروسک باربى و جشن و جشن و جشن...

حالا همسایه هستیم... در دهه سوم زندگى.. تو میتل ، گربه ماده ات را بغل میکنى.. جلوى در سیگار میکشى و شبهاى تعطیل با کاپلت میروى بار...

من از پشت شیشه نگاهت میکنم ... و فکر میکنم یعنى تمام سالهایى که ما جنگیدیم... کابوس دیدیم... ترسیدیم... جلوى در دبیرستان به خاطر ناخنهایمان ایستادیم ...،تحقیر شدیم ....هى خوب ها و بدها شدیم... در صفهاى فشرده، مردها نجابتمان را دزدیدند.. جیغ زدیم... عاشق نشدیم... منتظر خواستگار نشستیم... سبز شدیم و کتک خوردیم... در ماشین گشت ارشاد بغض کردیم... آب بازى کردیم و زندان رفتیم..

در تمام این سالها .. تو همین قدر راحت و آزاد گربه ات را نوازش میکردى و حمام آفتاب میگرفتى؟..

نه.... گیرم که موهایم را همرنگ تو کنم ، زخمهاى سى ساله را کجا پنهان کنم..

 

پاسخ

آژیر قرمز می کشند

تو دست مادرت را می گیری و می پرسی : مادر ما امشب به کمک زخمی ها می رویم؟

من دست مادرم را نمی توانم بگیرم او به پارتی شبانه رفته و من  تنها گربه ام را نوازش می کنم....

 

بزرگ می شویم

تو چادر سفیدی که بوی عطر یاس دارد برسر می کنی همراه مادرت به مسجد می روی و با صدای دعا و مناجات ، روحت را صیقل می دهی

من دامن باله می پوشم ، می رقصم و می چرخم ، وقتی روی انگشتانم می ایستم هزاران چشم می بینم که غرق در لذت زیبایی جسمم شده اند....

 

بزرگ می شویم

تو عروسک باربی ات را با چادر می پوشانی و خودت را مالک او می دانی ، کسی حق ندارد به او دست بزند

من همه شخصیت باربی را در خود دارم، زیبا ، جذاب ، دلربا، دست به دست می گردم ... سهم من از آزادی همین است...

 

حالا همسایه هستیم ... دردهه سوم زندگی

تو همچون شبهای گذشته قصه شنگول و منگول را با آب و تاب برای کودکانت تعریف می کنی و آنها چه مشتاقانه گوش می کنند ، گویی بار اول است می شنوند!!

من در حالیکه میتیل گربه ماده ام را بغل کرده و سیگار می کشم  ،  با خود می گویم  چه خوب میشه بچه ها از گرگ بترسند ، دیگه در روی هیچ گرگی باز نمی کنند...

 

تو سرشار از امید و شوق به فرزندانت و همسرت فکر می کنی ، به آینده ای که مطمئن است و آن را در گذشته ساختی

من حسرت و حسرت و حسرت به همه چیزهایی که ندارم ، همه آنها را در پارتی ها زیر نورهای رنگارنگ شهوت و لذت های دروغین گم کردم ، به نجابتی که راحت از دست دادم ، به عشقی که هیچگاه صادقانه نبود و هر روز به رنگی در می آمد

 

تو فرزندانت را نوازش می دهی

من احساس می کنم میتیل هم ازنوازش های من خسته شده

   + نجمه نوری - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۸