اندر حکایت کاذب الدوله فاقد العقل

کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است,

بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است...

تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی,

میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است...

بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا,

میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است...

آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی ,

میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است...

من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟

تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است...

تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟

گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است...

تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی,

شده ای نوکر دربار به ما مربوط است...

گر نبندیم بر پوزه او قلاده,

میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است...

گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را,

میشود غرق به ناچار به ما مربوط است...

مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی,

عربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است...

تو که با چنگ و ربابت همه مردم را,

میکنی مستعد نار , به ما مربوط است...

به جهنم که خودت را بکشی در خانه,

در خیابان بزنی دار به ما مربوط است...

دین من داده اجازه که دخالت بکنم,

تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است...

امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر,

تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است...

 کاذب الدوله سخت بر آشفت و فریاد برآورد که :

بشنو این شعر، صفرپور ،به تو مربوط است

لحن تند و کمی ناجور، به تو مربوط است

 کفر و بی دینیِ سیمین و من و آن،چه به تو؟

شهوتِ زاهدِ مغرور، به تو مربوط است

اگر از ساز نداری دل خوش، خب تو نرقص

رقصِ با سازِ خودت جور، به تو مربوط است

مستی و عیش و کمی باده تو را حاجت نیست

کِیف با منقل و وافور ، به تو مربوط است

اگر از شعر رسد بارش طوفان بلا

مُردن و خفتنِ در گور، به تو مربوط است

قصه ی نوح نبی، وَهمِ قشنگیست ولی...

قصه ی "هاله ای از نور"، به تو مربوط است

"ریش در ریش به اندیشه ی ما زخم زدید"

ملّتی گُنگ و کَر و کور،به تو مربوط است

تو اگر لایق الطاف خدایی ،خوش باش

باغ و فاحِشکده ی حور،به تو مربوط است

در و دربار که دستِ تو و همکیشان است

نوکر و ناظر و منظور، به تو مربوط است

تو دم از پوزه و قلّاده زدی؟ شرمت باد

پوزه و گرمیِ آخور، به تو مربوط است

چهارده قرن شده کشتیِ این جامعه غرق

قایقِ صید و پُر از تور، به تو مربوط است

میکنم مست ببینی که چه بی آزارم

اذیت ، عربده و زور، به تو مربوط است

تو که بیزار ز چنگی و ربابی ، چه به من؟

به عزا ، عرعرِ شیپور، به تو مربوط است

من اگر خانه بمیرم چه به تو؟ ...در کوچه...

کُشتن مردمِ رنجور ، به تو مربوط است

دین تو داده اجازه که دخالت بکنی؟؟؟

دخل در مقبره و گور، به تو مربوط است

امرِ معروفِ،تو از جاهلی و نادانیست

رسمِ اعراب شَل و کور ، به تو مربوط است

تمام.

صادق.ع.بیقرار.آنارشیست

حکیم از او ناامید شد در حالیکه با خود میگفت ،شیطان کلامش را از زبان  او جاری ساخته به راهش ادامه داد و رفت.

کاذب الدوله بانگ برآورد : « آهای آمربه معروف و ناهی از منکر جوابت کو ؟ »

حکیم  نگاه عاقلانه اندر سفیه به او انداخت و گفت

« جواب ابلهان خاموشی است» !!!!

 

شعر سیمین بهبهانی

من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟

من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟؟؟

تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟

من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟؟؟

تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟؟؟

من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟؟؟

تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.

من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟؟؟

دنیا گر چه سراب است به گفتار شما

من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟؟؟

تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!

و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟

من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .

و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟؟؟

تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!

من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟؟؟

تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!

من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟؟؟

تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.

من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟



/ 0 نظر / 23 بازدید